لیلاومجنون
یک شبی مجنون نما زش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
گفت:یا رب از چه خوارم کرده ای؟
بر صلیب عشق دارم کرده ای
نیشتر عشقش به جانم میزنی
دردم از لیللاست آنم میزنی؟
گفت:ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا وپنهانت منم
سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم ونشناختی
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی
ولی دیدم امشب با منی گفتم:بلی
مطمئن بودم به من سر میزنی
در حریم خانه ام در میزنی
مرد راهم باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته راهت کنم
+ نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 18:24 توسط Hermes
|
هر که در سینه دلی داشت به دلداری داد