مینویسم اسم خودراروی دیوانی که نیست

روی دیوان غزلهای پریشانی که نیست

بیت آخراولین حرف خودم رامیزنم

باتوای سنگین وساکت اززمستانی که نیست

مثل پنهان گریه ای شب های شعرم بی صداست

بی صداترازنفوذ روح پنهانی که نیست

اختناقی درپس پشت صدایم حاکم است

گرزبان واکرده ام سردرگریبانی که نیست

صدقناری خون میان ساقه هایم لخته بست

لخته ازدرجازدن درحجم گلدانی که نیست

بین عادت های مردم گم نخواهم شد

اگر دست سردم را بگیری در خیابانی که نیست